|
|
|
|
|
آنگاه که پروردگار به فرشتگان فرمود که من در زمین نایبی خواهم گماشت ، فرشتگان گفتند : پروردگارا ، آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها ریزند ، حال آن که ما خود تو را تقدیر و تسبیح می کنیم ؟ خداوند فرمود : من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمی دانید |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/01ساعت 0:0 توسط کاوشگر
|
||
|
|
|
|
|
دوستان سلام . مطلبی رو که اینجا نوشتم و درخواستی که از شما کردم کاملا جدی است پس خواهشی که از شما دارم اینه که شما هم جدی بگیرید . در پایان لازم نیست رمان و غزل و قصیده و سخن ادبی بنویسید ، هر چی دوست دارین بنویسید ، ساده و بی تکلف . فقط مسایل اخلاقی رو رعایت کنید . صمیمانه متشکرم تو اخبار شنیدم که دانشمندان ، سال 2007 میلادی یه سفینه بدون سر نشین به فضا پرتاب می کنند . این سفینه حامل پیام انسان خاکی است برای موجودات فضایی که به چند زبان زنده جهان ترجمه شده تا شاید کسی صدای ما را بشنود و با ما ارتباط برقرار کند فرض کنین که از یک سازمان فضایی اومدن و در خونه شما رو زدن و به شما گفتن : آقا یا خانوم محترم ، ما از فلان سازمان فضایی مزاحمتون شدیم برای یک پیام . پیامی که شما برای موجودات فضایی خواهید خواند و ما این پیام رو با صدای خود شما برای موجودات فضایی به فضا میفرستیم و ... میدونم این احتمال تقریبا یک در هفت میلیارد هستش ولی احتماله ! شاید پیش بیاد . حالا شما به عنوان یک ایرانی که این شانس رو داشتین از بین هفتاد میلیون ایرانی انتخاب بشین و یک پیام توی اون نوار بدین ، چی میگین ؟ چه پیامی میدین ؟ لطفا پیامتونو با ذکر نام و سن توی نظرات این پست بنویسید (نیازی به نوشت نام خانوادگی نیست همون اسم کوچک برای تعیین جنسیت و سن کافیه ) |
||
|
|
|
|
|
در بیمارستانی ، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند . یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعدازظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اطاقیش روی تخت بخوابد . آنها ساعتها با هم صحبت می کردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازی ، یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر ، بیماری که تختش کنار پنجره بود ، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید ، برای هم اتاقیش توصیف می کرد پنجره ، رو به یک پارک بود که دریاچه زیبایی داشت . مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحیشان در آب سرگرم بودند . درختان کهن ، به منظره بیرون ، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دور دست دیده می شد همان طور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد ، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت . روزها هفته ها سپری شد . تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند . مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد . مرد به آرامی و با درد بسیار ، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد . بالاخره توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب ، با یک دیوار بلند مواجه شد ! مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف میکرده است . پرستار پاسخ داد : ولی آن مرد کاملا نابینا بود ! |
||
|
|
|
|
|
پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند ، او میدانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ، سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید . پیرمردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیرمرد گرسنه به نظر می رسید . پسرک هم احساس گرسنگی می کرد پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد . پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به غذا خوردن کردند . آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند . وقتی هوا تاریک شد ، پسرک فهمید که باید به خانه بازگردد . چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت ، پیرمرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد . وقتی پسرک به خانه برگشت ، مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟ پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ، جواب داد : پیش خدا ! پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا این قدر خوشحالی ؟ پیرمرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ، من امروز در پارک با خدا غذا خوردم ! |
||
|
|
|
|
|
در خلال یک نبرد بزرگ ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت . ولی سربازان دو دل بودند . فرمانده سربازان را جمع کرد ، سکه ای از جیب خود بیرون آورد ، رو به آنها کرد و گفت : سکه را بالا می اندازم ، اگر رو بیاید پیروز می شویم و اگر پشت بیاید شکست می خوریم بعد سکه را به بالا پرتاب کرد . سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید سکه به سمت رو افتاده بود سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند پس از پایان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان ، شما واقعا می خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید ؟ فرمانده با خونسردی گفت : بله و سکه را به او نشان داد هر دو طرف سکه رو بود ! |
||
|
|
|
|
|
مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود ، به خدا اعتقادی نداشت . او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید ، مسخره می کرد شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود ناگهان ، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد . احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پایین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد استخر برای تعمیر خالی شده بود ! |
||